تبليغاتX
تنها ولی با صفا

ورزش های نامناسب برای بانوان

 

 

نوشته شده توسط @@ در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 10:43 بعد از ظهر | لینک ثابت |

        /داری چشمامو می بینی

             /بهترین بهونه من

                  /تو به اشکم چی می گفتی

                      /که چکید رو گونه ی من

                          / داشتی از سفر می گفتی

                             /با پا های سرد و خسته

                                / که دلت دوباره ساز

                                   / سفر و زده شکسته ؟

                                      / تو می گفتی جاده تنهاست

                                         / اگه من نرم می میره

                                            / آخه روی تن جاده

                                               /یه مسافر جون می گیره

                                                  / اون ستاره رو می بینی

         

                                             

 /که چکیده روی گونت

          / می خواد امشب بدرخشه

            / انگاری پی بهونست

                / نمی دونی که تو حرفات

                   / شده فاصله یه عادت

                      / چی بگم دلم شکسته از تو داره یه شکایت

                         / بازم امشب بی بهونه

                            / داره دنبالت می گرده

                               / دلمو می گم که می خواد

                                  / بره دیگه بر نگرده

                                     / وای از اون روزی که جاده

                                        /عاشق بوی تنت شد

                                           / انگاری طلسم رفتن جزیی از تقدیر من شد

 

 

نوشته شده توسط @@ در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 10:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

خوب مونده نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه؟

 

 

نوشته شده توسط @@ در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 10:42 بعد از ظهر | لینک ثابت |

زن، عشق می کارد و کينه درو می کند




ديه اش نصف ديه توست.


و مجازات زنايش با تو برابر.


می تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر



هستی.


برای ازدواجش – در هر سنی – اجازه ولی لازم است و تو هر زمان



بخواهی – به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی.


در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...



او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.


او می زايد و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.


او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.

او بيخوابی می کشد و تو خواب حوريان بهشتی را می بینی.


او مادر می شود و همه جا می پرسند : (نام پدر ؟)


و هر روز :


او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پير می شود و بعد می ميرد.


و قرنهاست که او :


عشق می کارد و کينه درو می کند.


چرا که :


در چين و شيارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ، جوانی برباد رفته اش را می بیند.


و در قدمهای لرزان مردش ، گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن.


و دردهای منقطع قلب مرد ، سينه ای را به ياد او می آورد که تهی از دل بوده.


و پيری مرد ، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.


و اينها همه


کينه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او

نوشته شده توسط @@ در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 10:2 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

 

 

دستت رو بذار روي قلبت ..

اين ساعت عمرت که داره تيک تيک ميکنه....

جالبه هموني که بهت زندگي ميده برات شمارش معکوس رو شروع کرده...

منتظر باش اما معتل نشو....

تحمل کن اما توقف نکن....

قاتع باش اما لج باز نباش....

صريح باش اما گستاخ نباش....

بگو اره اما نگو حتما...

.بگو نه اما نگو ابدا

نوشته شده توسط @@ در جمعه هجدهم خرداد 1386 ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

دل من دیر زمانی است که می پندارد

"دوستی"نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد و ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است انکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را

دانسته

بیازارد

در زمینی که ضمیر من و توست

از نخستین دیدار

هر سخن هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

اب و خورشید و نسیمش "مهر" است

گر بدان گونه که بایست به بار اید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

انچنان با تو درامیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تا در ان دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیدست هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

اب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

با نگاهی که در ان شوق برارد فریاد

با سلامی که در ان نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به اواز بلند

شادی روی تو

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه

عطر افشان

گلباران باد

نوشته شده توسط @@ در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 10:25 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
. قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره
 

                                                         
 
 
 
.خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت پوست نازک بود رو دلش
.یه روز آدم عاشق دريا شد
اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چيز با ارزشي که داره بده به دريا
.پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا
.موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي
,خدا ... دل آدمو از دريا گرف و دوباره گذاش تو سينش
آدم دوباره آدم شد
...ولي امان از دس اين آدم
,دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد
...دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل
.باز نه دلي موند و نه آدمي
,خدا ديگه کم کم داشت عصباني ميشد
يه بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش
...ولي مگه اين آدم , آدم مي شد
,اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داش هيچي با صد دلي که نداش عاشق آسمون شد
همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون
...دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا
.نه ديگه ... خدا گف ... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه
..آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمين افتاده بود
خدا اين بار که دل رو گذاش سرجاش بس که از دس آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه ... بسه
آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل ... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده
...چقد اون پوست لطيف رو سينش سفت شده
دس کشيد به رو سينشو وقتي فهميد چي شده يه يه آهي کشيد ... يه آهي کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درس شد
.و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درس شد
...بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخ
آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخ رو زمين و شکل مرواري مي شد برمي داش و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون
..تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره 
...اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد
..ولي خدا دلش واسه آدم نسوخ که
,خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرف
..يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد
ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته ... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجش مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد
انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درس روي دلش بود و با همه زوري که داش اونو کند
.آخ .. اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين شد
 
..خدا ازون بالا همه چي رو نيگا مي کرد
..دلش واسه آدم سوخت
..استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگل
..يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد
..چرخيد و چرخيد
..آسمون رعد زد و برق زد
..دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن
..همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته
..با چشاي سياه مثه شب آسمون
..با موهاي بلند مثه آبشار توي جنگل
..اومد جلو و دس کشيد روي چشاي بسته آدم
آدم که چشاشو باز کرد اولش هيچي نفهميد
..هي چشاشو ماليد و ماليد و هي نيگا کرد
..فرشته رو که ديد با همون يه دل که نه با صد تا دلي که نداشت عاشقش شد
..همون قد که عاشق آسمون و دريا و جنگل شده بود
..نه ... خيلي بيشتر
..پاشد و فرشته رو نيگا کرد
..دستشو برد گذاشت روي دلش همونجا که استخونشو کنده بود
..خواس دلشو دربياره و بده به فرشته
..ولي دل آدم که از بين اون ميله ها در نميومد
..بايد دوسه تا ديگه ازونا رو هم ميکند
..تا دستشو برد زير استخون قفس سينش فرشته خرامون خرامون اومدجلو
دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد
..سينشو چسبوند به سينه آدم
خدا ازون بالا فقط نيگا مي کرد با يه لبخند رو لبش
..آدم فرشته رو بغل کرد
..دل آدم يواش و يواش نصفه شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم
..فرشته سرشو آورد بالا و توي چشاي آدم نيگا کرد
..آدم با چشاش مي خنديد
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست
..آدم يواشکي به آسمون نيگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسيد
..اونجا بود که براي اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد
..خدا پرده آسمونو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاش
...ماهم آدمو با فرشتش تنها مي ذاريم
..خوش به حال آدم و فرشتش................................................................
نوشته شده توسط @@ در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 11:18 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

این پلیس حفظ امنیت می کند؟

همیشه به دنباله آسون ترین روش هستیم .

اینها درآینده آیا انتقام نمیگیرند؟

چرا ریشه یابی نمی شود؟

اینها از کجا امدن؟

 

 

 

 

این رفتار ......................................!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط @@ در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 0:0 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
domain parking guide