
چه فکر می کردم؟
؟
؟
که تو غیر از آنهایی؟
که تو می توانی خوب باشی؟
می توانی به جای شکستن قلبم به روی آن مرهم بگذاری؟
چه خیال خامی
چه امید عبثی
واقعا" چه فکر می کردم؟که تو غیر از آنهایی؟
آن آدمهای منفور؟آنهایی که اگر و البته اگر دقت کنی بوی تعفنشان را از سراسر زندگیم حس می کنی.
کسانی که اگرسینه هایشان را بشکافی قلبی نمی بینی
آنهایی که زیره نقاب مهربان شان فقط یک چکش است
چکشی که تو را خرد می کند...له می کند و در آخر به تو لبخند می زند
نمی دانم...
شاید اگر...
ولی آخر...
به کدام گناه ناکرده؟؟
شاید هم زندگی کردن خود یک گناه باشد
و من نمی دانم که چرا نمی خواهم بد باشم!با تمام ظلمی که تو و هم دستان جنایتکارت در حقم کردید
شاید اگر اسمت راجلوی کسی که نمی شناسدت بیاورم بگوید او؟!دست وردار!او که از همه به تو نزدیک تر است!خجالت بکش
و جالب اینجاست اسم تو آن دیگرانی که تو را می شناسند(و البته نه کامل که رنجی را که من بردم نه کسی دیده و نه چشیده)را به زحمت گفتن این جمله که فکرش را نکن...قسمت بوده... تو کسان دیگری را هم جز او داری.
همین
همین
همین...
و آنها نمی دانند که من کسی را ندارم
همانطور که تورا هم هیچ وقت نداشتم...
چرا بی جهت فکر می کردم که تو غیر از آنهایی؟نکند اینهم از همان طلسم هایی ست که سرتاسر زندگی نه چندان طولانی ام سر شار از آنها بوده؟
فقط به خاطر رنج هایی که کشیدم
تنها به خاطر عذابی که لحظه ای رهایم نمی کند و فقط به خاطردنیایی به وسعت تمامی تنهایی ها وبی کسی ها وبه اندازه ی حسرتی که به وسعت دنیای بیرون چشمانم است هرگز تو را نمی بخشم
پس به خاطر تمام دردی که در لحظه لحظه ی زندگی ام می کشم می گویم
لعنت بر تو...(ای نفس اماره)![]()

